تبليغاتX
آفرينه
 

من عوض شده ام

دیگر آن که بودم نیستم !

اینها را تو گفتی،

اما من باور نکردم،

و انکار کردم.

تا وقتی که از جلو آینه رد شدم

بی خیره شدن دریافتم  

که آنی که بودم نیستم !

6/4/1390

 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20ساعت 17:10 توسط امیر |


برای احمد و فروغ

 

دو کبوترِ آبی بر آشیانه یِ اَبر،

دو ستاره یِ روشن، درشبِ بی نشان؛

دو جویبارِ کوچکِ جاری،

 در جستجویِ آبیِ دریاهایِ دور.

                ***

در عبورِ

 از راه هایِ بی عبور،

در گذار

از فراز و از فرودِ

 لحظه هایِ نا شکیبِ زندگی،

آوازِ ستارگانِ روشن و

سروده هایِ نا سرود زندگی،

 که لبخنده یِ زندگی

از پسِ ملالِ روزها

و تیرگیِ شبانِ بی ستاره است،

را به خاطر آورید

در طنینِ جاودانهِ هایِ دوستی

در ترنم ترانه های زندگی .

جاودانه باد

 عمر عشق و مهرتان به زندگی و

 هر چه نیکی است.

 

شهریور 1390



+ نوشته شده در شنبه 1390/06/12ساعت 14:21 توسط امیر |

اواخر مردادماه است. گذشت زمان شاید این روزها بیشتر به چشم می آید، و برای ما جنوبی ها بیشترچون چشم انتظاریم! این چشم انتظاری هم شاید خصلت انسانهایی است که در همسایگی با دریا به سر می برند.نه اینکه دریا همواره ارمغانی تازه دارد ، شاید صیادی با توری پر از ماهی، شکارچی مرواریدی با مرواریدهایی درشت ، ویا شاید جسدی مردی  به نام استپان*. وانتظاری که در پس فصل هاست برای فصلی دیگر و انتظار زمستانی که برای ما جنوبی ها بوی بهار را دارد. اما علاوه بر همه ی اینها مرداد ماه برای ما آفرینه ای ها معنای دیگری را هم با خود دارد.

به یاد می آورم که با دوستان چه شوق وذوقی داشتیم برایش. آری این مرداد ماه اولین سالگرد تولدش است. برای انتخاب نامش مراسمی مفصل داشتیم، و چه لذتی از با هم بودن برای هدفی مشترک. نامش را آفرینه نهادیم که معنای زایش و آفرینش را با خود دارد. و اشاره ایست به ذات آفرینندگی در هنر که هنر دلمشغولی و دلبستگی مشترک ماست. خوب ، یک سال گذشت و ارمغان این یک ساله چه بوده؟ نمی دانم ، پاسخش با دوستانی است که همراهان همیشه ی آفرینه هستند. اما هر چه بوده برای خود ما یک دغدغه ی شیرین بوده ، و امیدوارم برای دوستان دیگر نیز چنین.

 
           استپان : شخصیت داستان زیباترین غریق جهان نوشته ی گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 1:59 توسط امیر |

برادران بسیاری دارم،
که نمی‌توانم بشمارمشان
در دره‌ها، بر کوه‌ها
در علفزار و بر دریا.
هر یک با کارهایش
با رؤیایش هر یک
با امیدی در پیش رو
با خاطره‌هایی در پشت سر.
برادران بسیاری دارم
که نمی‌توانم بشمارمشان
مردمی با دست‌هایی گرم
از دوستی
با اشکی برای گریستن
با حاجتی برای دعا کردن
با افقی باز
که هر روز فراتر می‌رود
و توان جستجوی آن
با سرسختی و اراده
وقتی نزدیکتر به نظر می‌رسد
زمانی ا‌ست که دورتر شده است.
برادران بسیاری دارم
که نمی‌توانم بشمارمشان
و چنین پیش می‌رویم
خو کرده به تنهایی
یکدیگر را در دنیا گم می‌کنیم
و دوباره هم را پیدا می‌کنیم
و چنین یکدیگر را بازمی‌شناسیم
حتی با نگاهی از دور
با ترانه‌هایی که می‌سراییم
همچون بذرهای بیکرانگی
و چنین پیش می‌رویم
خو کرده به تنهایی
و در ما مرده‌هایمان
تا هیچکس جا نماند.
برادران بسیاری دارم
که نمی‌توانم بشمارمشان
و معشوقه‌ای بس زیبا
که نامش «آزادی»ست.


ترانه سرا: آتاهوالپا یوپانکی

ترجمه از: سعید پور بابک

بر گرفته از: دانشنامه آزاد ویکی پدیا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 21:29 توسط امیر |

بغضی نشسته بر گلو

از دوری نگاه آبی معصوم چشم تو

در سینه آه سرد

در پشت پنجره ی دلم شب یخزده

وخورشید در خواب خوش است.

دستم بگیر تو ای یگانه

امید دمیدن صبح نو

ای آخرین بهانه ی سرودن

شعرهای جاودان

در این سرای زوال اندیشه های ناب

از آسمانم امید بارش نمی رسد

 جزسیل غم.

اندر خیال سازش

نور و سیاهی

در فریب خویش

شب را به  صبح درد می کشم

صبح را تا به شب بر کوله می کشم.

آه از آن درخت امید من

که از زخم تبر آبدیده ی

ایمان سست نا رفیقان

چنین شده:

زرد برگهای سبز و نورسش

و سیاه  ریشه و زخم خورده ساقه اش

طاعون خزان زده همه جسم وجان او

آه ای یگانه گل امید من

پرپر مشو کین باغ

سراسر زنده  به عطر و بوی توست

 و این نگاه های خسته زین علف های هرز

به امید دیدار روی تو

جان روییدنی دوباره می پرورد ...

پر مشو به دل

پر پر مشو به باغ

که از جنگل تبر ره می بریم

تا سبزه زاران شکوه عشق

تا جنگل سبزینه ی امید نو

تا دشت های پر گل از نسیم حضور تو

آری در گیسوان جنگل

و در شاخه های بید مجنون پیر

آواز تو ماندنی است.

آواز تو ماندنی است

در سرسرای همه خانه های مانده به جای

از خرابی صاعقه و طوفان یاس

از سیل سیاه خون برادران

از سستی نگاه سوگواران خاموش شهر

ره می بریم تا سرانجام ناتمام تو

تا سر آغاز بی انتهای تو.

بهار 1390

+ نوشته شده در جمعه 1390/02/09ساعت 20:31 توسط امیر |